جای کسی که نیست، جای کسی که هست
این نوشتار به درخواست روزنامه اعتماد قلمی شده و در ویژه نامۀ ضمیمه مورخ 18/7/88 آن در بارۀ پیشنهاد وحدت ملی چاپ شده است.
خودم را می گذارم جای کسی که امروز شما نمی توانید با او مصاحبه کنید و سعی می کنم پاسخی برای سوال شما در مورد وحدت ملی بیابم. او میتواند کسی باشد که بیش از 100 روز است در سلول انفرادی ست و تقریبا از هر آنچه در این مدت در بیرون از زندان اتفاق افتاده است بی خبر است. یا کسی که به علت اعتراض به نتایج انتخابات در یک تظاهرات مسالمت آمیز شرکت کرده اما مورد اصابت گلوله یا باطوم قرار گرفته و اکنون حدود 100 روز است روی تخت بیمارستان افتاده است. ویا کسی که جنازۀ فرزند جوانش را که اولین تجربۀ سیاسی اش را در فضای انتخابات دهم رقم می زده است به او تحویل داده اند ویا در نهایت کسی که در زندان کهریزک..... . اما نه جای خودم به سوال شما جواب می دهم. خودم که وقتی موسوی به صحنه آمد و خاتمی بخاطر حضور او صحنه را ترک گفت بر خلاف بسیاری از دوستانش که ناراحت و نگران بودند در یادداشتی نوشت : موسوی گزینه ای برای همه است و فکر می کرد عدول اصلاح طلبان از خاتمی به موسوی، می تواند قدمی باشد به سوی تعامل دو جناح و وحدت بیشتر ملت و چند روز پیش از انتخابات در یادداشتی که در روزنامۀ "اندیشۀ نو" متعلق به ستاد میر حسین موسوی چاپ شد نوشت: برد برای همه با موسوی و باخت برای همه با احمدی نژاد. کسی که، حقیقتاً بدنبال برد برای همه بوده است و اکنون 110 روز است رویای خویش را نقش بر آب می بیند و از آنها که گمان می برد بیشترین نفع را در حصول وحدت ملی ببرند جز وحشت آفرینی و خشونت در مقابل ملت ندیده است.
امروز همه چیز در اختیار آنهاست. دولت با 21 وزارتخانه و صدها سازمان و شرکت بزرگ با درآمد هنگفت نفت و...، صدا و سیما که با دهها شبکۀ رادیوئی و تلویزیونی شبانه روز دارد حرف طرف مقابل را تبلیغ و ترویج می کند، تریبونهای نماز جمعه و چندین خبر گزاری، روزنامه و دهها سایت خبری که ازبودجه بیت المال تغذیه می شوند، نیروی انتظامی و نهادهای نظامی عریض و طویل، و..... تنها چیزی که آنها ندارند حمایت مردم است. البته آنها این را هم می خواهند و طبیعی ست که از شعار وحدت ملی در چنین شرایطی استقبال کنند.
در حالی که همۀ بحث مربوط است به اعتراض مردم به نتایج اعلام شده انتخابات دهم و مردم همۀ سختی ها را بخاطر این موضوع متحمل شده اند آقایان تازه می فهمند اعتراضات پشتوانۀ مردمی داشته است. پیشنهاد می کنند که معترضان نتیجه انتخابات را بپذیرند تا وحدت ملی تحقق یابد. هیچ گاه صحبت از وحدت برای من این مقدار مشمئز کننده نبوده است. این رویایی بود که در سر داشتم اما بی رحمانه شکستندش. آنها به خودشان هم رحم نکردند.
با این حال اگر خواسته باشم امکانی را در مورد وحدت ملی در نظر بیاورم جز این نیست که قانون در همه حال محترم شمرده شود. قانون در جایی ارزشمند است که حامی حق ضعیف در برابر قوی باشد. مردم قانون را دست بگیرند و حق خود را از حاکمان بستانند و نه آنکه قانون دست حاکمان باشد و با هر تفسیر و تأویلی آن را در مقابل مردم قرار دهند و از آن به عنوان چماق استفاده کنند. با بودن قاضی مرتضوی در سمت دادستانی صحبت از وحدت ملی مضحک می نمود و با بودن آقای جنتی در رأس شورای نگهبان همچنان خنده دار است. با آقای احمدی نژاد به وحدت برسیم که چه بشود؟ ... دست از سر ما بردارید.

نظرات
مصطفي :
چند سال پيش (خدا انشاالله اموات هممونو رحمت كنه)توروزاي سرد زمستون بودش كه ساعت 6 صبح خبر دار شديم 2 تا از پسر عمه هام كه بچه هاي خيلي مهربوني هم بودن براثر گاز گرفتگي دودگاز شهري خفه شدن.واز دنيا رفتن .من واقعا توان شرح دادن اين داغ بزرگ و ندارم/خلاصه عمه پاك و قشنگم اومد از شهرستان تهران... و عمو بزرگه يواش يواش با هزار مصيبت براش گفت كه تا پسرش شب خوابيدن ولي ديگه بيدار نشدن....عمه جان مبهوت نشست بين همه..ولي باور نميكرد...ميگفت نه پسرام بايد امشب بيان خونه ..ناله ميكرد.ما همه دست پاچه شده بوديمو نميدونستيم بايد چه كار كنيم...هي خودشو ميزد و بيتابي ميكرد..
يه دفعه پدرم كه از عمه جان كمي كوچك تره با اشك و حسرت عمه جانم رو بغل كردو شروع كرد يه چيزائي روگفتن. از دردهائي كه ديشب اون2تا پسر جوانش كشيدن گفت.از اين كه كسي نبود تا وقتي صورت 2تا دلبندش كبود ميشده اونها رو نجات بده.از اينكه 25 -20 سالشون بود.از اينكه خيلي با شرم و حيا بودن.از اينكه شايد تشنه بودنو رفتن.از اينكه سير بغلشون نكرديمو سير نبوسيديمشون واز اينكه تو اون خونه تنگت صبح ها واسه نماز بيدار ميشدي ميگفتي خدايا الان كه اينجا انقدر گرمه نكنه اونها تو سرما باشن؟؟
وقتي پدرم انقدر با سوز جگر همه رو آتش زد ناگهان عمه جانم مثل ابر بهار باريدو گريه كرد.واشك ريخت و اشك ريخت.من متعجب بودم كه چرا بابا ابن كارو ميكنه..
ولي وقتي عمه جان گريش گرفت پدرم گفت :بايد گريه كنه تا راحت شه.
امروز مطلبتان را در اعتماد خوندم.فقط اومده بودم تشكر كنم.استاد وقتي شما اينو نوشتيد خوندم و
منم گريه كردمو.. يكم راحت شدم.
نمي دونم چي بايد گفت...
با سپاس.
سبز باشيد
مصطفي - October 11, 2009 5:35 AM
پوریا محمودی(پسر سهیل محمودی) :
به سرو گفت یکی میوه ای نمی آری؟
جواب داد که آزادگان تهی دستند
درود بر تو ای سرو...
پوریا محمودی(پسر سهیل محمودی) - October 11, 2009 2:58 PM